آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

چهارشنبه16 فروردین 96

1396/1/16 9:40
نویسنده : مامان نسرین
632 بازدید
اشتراک گذاری

بهار را چگونه گذراندید... برای اینکه بگویم بهار را چگونه گذراندم باید کمی از آخرای ماه اسفند بگویم. هر چند در پست های قبل اندکی برایتان سراییدم. خانه تکانی امسال به برکت کاغذدیواری  و  کارهای عقب افتاده خانه همراه با اذیت های علی و جنگ های خواهر برادری پروژه ای بود در سطح تیم ملی. با همه اتفاق های و ناراحتی های آخر سالی منزلمان در 26 اسفند شکل و شمایل خانه به خودش گرفت و من با درد پشت شانه ای که روز های آخر سال برایم اتفاق افتاده بود کمی به آرامش رسیدم.

امسال برخلاف روز آخر اسفند سالهای قبل همسرجان ساعت حدود 12 شب به منزل آمدن. دخترک با تمام سعی که برای بیدار ماندن جهت شام خوردن با پدرجان رو داشت ولی خوابش برد. روز 29 کمی با همسرجان خرید کردیم کمی کارهای خانه  و عصری هم بخاطر روز مادر به منزل مادر همسرجان رفتیم  و البته دخترکمان کل روز نقاشی می کشید و هدیه روز مادر تحویلمان میداد. شبش هم به خانه عمو علیرضا قاسمی رفتیم به جهت برگزاری روز تولدشان. شب خوبی بود در کنار دوستان. صبح زود روز سی ام عزم شمال نمودیم.

امسال برخلاف تمام سالهای عمرم تنها 4 روز در شمال ماندم و با کوله باری برگشتم. روز سال تحویل هوا بسیار آبی و آفتابی بود و همسرجان بلافاصله بعد تحویل سال دخترک رو به کنار دریا برد و ما هم بهمراه خانواده به زیارت اهل قبور رفتیم. روز دوم عید روز تولدمان بود و همسرمان به جهت ناملایمتی های که قبل سال کشیده بودم سعی کرد جشن تولدی برایمان در ویلای دایی جان بنا نهد  و سور و سات جشن رو به همراه افشین جون برادرزاده بنده برپا کرد. ساعتی زیبا هم برایمان کادو گرفت و البته همه چیزش در نیت خوب بود و به عمل ... بماند  چون تمام اتفاق هایی که همیشه برای من رقم می خورد .

باقی روزها همش باد بود وباران. و ما خسته از آسمان و زمین روز جمعه به سمت تهران راه افتادیم و بماند جاده و راه و برف و بسته شدن جاده و زمانی به اندازه 7 ساعت تا به منزل برسیم و البته به مکان آرامش و امن.

باقی تعطیلات  در تهران بودیم .شب اول  عمو علیرضا و خانواده با کیک و کادو آمدن منزل ما برای تولد من  که سورپرایزی بود برای من  که کلی زدن و رقصیدن و  کیک خوردن و خندیدن . و بچه ها هم کلی در این بین لذت بردن. علی کوچولو هم کل روز منزلشان بود و شاهد کبک درست کردن شهناز و آنها برای اینکه علی کیک  پختن رو لو نده پیش خودشون نگهش داشتن و با هم شب به خونه ما  اومدن.

روزهای دیگر مراسم عید دیدنی خانه خاله و دایی همسرجان. روزی هم آویسا به اداره پدرجان رفتن و با  همکاری سوگند خانم دختر رییس اونجا رو آباد کردن و نتیجه آن شد که دیگر رفتن به اداره قطع شد. و البته کمی هم اخلاقیات آویسا گلی دگرگون شده بود. روزی از تعطیلات با بچه ها و عمو علیرضا و شهناز خاله و بچه ها رفتیم بوستان یاس. کلی دخترک و پسرک بازی کردن. شبش دوباره خانه ما با کیک و چایی. روزی هم پارک ژوراسیک و دریاچه چیتگر.ناهار هم رفتیم شمرون کباب.. که چشمتان روز بد نبیند علی تا تونست شیطنت کرد و دست های چربش رو به شلوار آقای بغل دستی مون می کشید و لبخند ملیح تحویلشون میداد. و من تنها با صورتی شرمنده نمی دانستم چه کنم...

کمی از مکالمات گلکان:

در منزل نشسته بودیم که پسرکمان در حال زمزمه کردن شعری بودن دقت کردم دیدم غزلی ست که من با آویسا کار میکردم تعجب کردم گوشی رو به دست گرفتم تا فیلم بگیرم بعد از یه پروژه ای موفق شدم. (دل میرود زدسم سشاحب دلان خدا را ددا که راس پنان خواهد شو آشکارا)

بعد از اومدن از منزل باباجون قاسم همسرجان در حالی که پسرک رو در بغل داشت وقتی نزدیک ماشین شد گفت: علی بگو در باز شو . قیافه علیدلخور بعد گفت: بده خودم بزنم. منقه قهه  باباخندونک

در برگشت از مهمانی علی رو به بابا: بابا من از دستت کمی ناراحتم. منخوشمزهباباتعجب

علی پول عیدی ت رو بده به مامانت. نه نیمی خوام مال خدمه .راضی

تعطیلات امسال هم گذشت با همه کمی و کاستی ها با همه بدی و خوبی ها. در هر حال دوست داشتم بهترین ها باشد اما چکنم که هیچ وقت زمان به میل من نگذشت. 

گلکانم  همیشه دلم می خواهد بهترین ها برایتان فراهم کنم و آرام ترین لحظات را برای شما بوجود آورم خدا کند که امسال سال آرامش خانواده کوچک ما و همه خانواده ها باشد. دوستتان دارم و از صمیم قلب بهترین ها را برایتان آرزو می کنم.

دید و بازدید اداره

ادامه مطلب یادتون نره

نقاشی آویسا از دکوراسیون خانه

علی در حال قتل و عام مورچه ها

راه برفی شمال در برگشت به تهران

 

بوستان یاس

جگرکی نیاوران

عکس های پارک ژوراسیک و دریاچه چیتگر

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)